تبلیغات
آن روی سكه - خوشبختی
آن روی سكه
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

"سایه ، تو که رابطه ای نداشتی. عروسی هم نکردی. فقط با یه لجبازی رفتی سه چهارروز اون مخروبه.. احمق نشو. الان همه دارن این کارو میکنن....."

"سایه ، تو که رابطه ای نداشتی. عروسی هم نکردی. فقط با یه لجبازی رفتی سه چهارروز اون مخروبه.. احمق نشو. الان همه دارن این کارو میکنن."

"سایه ، ببین عزیزم، دختر همسایه همون دختره  که ازدواج کرد. دوبار ازدواج کرد. الان هم شناسنامه ش رو عوض کرده و هم یه خانمی که رابطه نزدیکی با مادرش داره و به صورت سربسته بهم گفته که دختریش رو هم عمل کرده و الان باز هم داره بختش رو امتحان میکنه. .. اون گفت که چیزی نشده که می خوای دخترت رو بدبخت کنی.. تو حتی عروسی هم نکردی فقط با ما لج کردی. حالا هم بیست سالگی یه عالمه خوشبختی جلو راهته .. خدارو شکر که زود متوجه شدی و از شر اون دیو داری نجات پیدا میکنی.."

"سایه.. ببین. باید عاقلانه فکر کنی نه عاشقانه. عشقی که میگی باید باهاش رو راست باشی تو قصه هاست. مردا فقط اونی رو میبنن که باید باشه . بقیه دیگه مهم نیست. فکرمیکنی مرد روراست داریم که تو هم میخوای رو راست باشی؟ تازه. اگه هم خواستی میتونی حقیقت رو بگی به صورت سربسته . ولی چرا واسه خودت داری حرف می سازی وقتی که هیچ اتفاقی نیفتاده. اصلا تو و احمد رو ما باهم ندیدیم. تو که همش داشتی ازش فرار میکردی. من خودم شاهد بودم . چه ازدواجی بود که هیچ کس نتونست شما رو کنار هم ببینه؟!!"

"سایه……………………………………………………………………………………."

بس کنید دیگه.. باید فکر کنم . منو آوردید پارک که مخم رو بخورید؟!!!

سر سفره ی شام ، به شدت گرسنه ام بود. تند تند غذا می خوردم. اصلا سیر نمی شدم .

مادرم به خواهرم لبخندی زد. با معنی نگاهش این را بلند بلند می شنیدم:" دیدی؟ سایه حالش خوب شده. تنها غمش دختریش بود.دیگه غم نداره.. می بینی چقدر با بچه هات می خنده و باهاشون هم بازی میشه؟ سایه دیگه شاد شاده…الهی شکرت."

بغضی عجیب در گلویم پیچیده بود. میخندیدم. نمیدانستم برای چه می خندم. میخوردم. نمی دانستم چه چیزی جلوی رویم است که تند تند می بلعمش. نگاه میکردم، نمی دانستم به جز سیاهی چه چیزی را میتوانم ببینم… تنها کودکان بودند که به من حس زنده بودن داده بودند.

شب بود و ما به خانه باز گشتیم.   

به این فکر میکردم که کاش جایی بود که میتوانستم به آنجا فرار کنم. نه درباره دادگاه چیزی بشنوم ، نه از شرایطم ، نه از عمل، نه از دیگران…

آه ؛ باز هم به آن روزها برمیگردم . باز هم احساس خریداری شدن به من دست خواهد داد. بازهم لبخند های مصنوعی . باز هم  هیچ کس حرف های من را نخواهد فهمید.

آه.. چه کنم؟!!

همه با خیال آسوده به خواب رفتند. آهسته پا به روی پشت بام گذاشتم. آسمان را نگاه کردم. ستاره ها یکی یکی چشمک می زدند.  ماه نصفه ، اما زیبا بود. ماه ، ماه بود، به هرصورتی زیبایی خاص خودش را داشت.

 تیرگی شب به من آرامش میداد..

به طرف دیگر رفتم. منظره ی شهر. تک تک چراغ ها و روشنایی ها درجلوی چشمم تبدیل به دریا شده بود. دریای الماس. بی شک من دریای واقعی را بیش از این دریا دوست نداشتم. دریایی که هرکدام از نورانی ها را می توانم زندگی تصور کنم که درون آن هزاران مردگی جریان داشت.

فکر میکردم. فکر میکردم. فکر میکردم.

"نه، من سایه هستم. ارزش من به چیزی نیست که دیگران می گویند. بگذار همه دنیا طردم کنند. من مغرورانه به زن بودنم خواهم بالید. اراده ی من ، در زیر مشت هایم است نه در زیر…"

 

آه. من سایه بودم، با وجود همه دردها و تنهایی هایم.

 

……………

 

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند؟

چرا نوازش را

به حجب باکرگی بردند؟

 

نگاه کن که در این جا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه ی انگشت های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه ی او مانده ست .





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 24 دی 1389 :: نویسنده : صادق ابراهیمی


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : صادق ابراهیمی
نویسندگان
نظرسنجی
ایا این وب لاگ خوب است؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :